تبليغاتX
تلخ ترین لبخند

تلخ ترین لبخند



همون جزیره

من همون جزیره بودم  خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی ,توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابرو باد ودریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

میرسه روزی که دیگه غعر دریا میشه خونم

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 0:26 توسط قیصر |

همون که فکر نمیکردیم نموندش

همون که فکر نمیکردیم نموندش

دیدی رفت و دل ما رو سوزوندش

دیدی عشقی نبود در تارو پودش

دیدی گفت عاشقه عاشق نبودش

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه

تموم خونه ها بیدار این خونه نه فقط خوابه

تو که رفتی هوای خونه تبداره

داره از در و دیوارش غم عشق تو میباره

دارم میمیرم از بس غصه خوردم

بیا برگرد تا از عشقت نمردم

حیاط خونه دلگیره درختا همه خاموشن

به جای کفتر و  گنجیشک کلاغای سیا پوشن

چراغ خونه ها مونده توی دنیای خاموشی

دیگه ساعت رو تاقچه شده کارش فراموشی

دیگه بارون نمیباره اگر چه ابر بسیاره

تو که نیستی تو این خونه دیگه آشفته بازاره

تموم گلا خشکیده مثل خار و بیابونا

دیگه از  رنگ و رو رفته کوچه و خیابونا

امید و شوق و دلگرمی همه رفته از این خونه

بی تو زندگی سخته  اما مردن چه آسونه

 

نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 23:17 توسط قیصر |

برایت بارها باید بگویم

که در رگهای من جاری شدی چون خون

که از من ساختی بار دگر مجنون

شاید

از شکوه عشق خانمان سوز برایت بارها باید قسمها یاد کرد

 برایت بارها باید سر سجده فرو آورد

شاید

ز دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد

به دنبال تو تا خورشیدباید رفت

به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم

برای قلب تو شاید خدا گردم

نمیدانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای میگیرم

و یا در زیر پاهای توبی رحمانه میمیرم

شاید

نمیدانم که بعد از سالهای سخت و دشوار

که بعد از روزهای گرم و شیرین

زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد

ویا این آرزو در نطفه میمیرد

شاید

نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 0:30 توسط قیصر |

مهم نیست

اینها رو خطاب به تو مینویسم

تویی که همیشه عاشقانه برات مینوشتم

تویی که واقعا عاشقت بودم

تویی که نمیتونستم ناراحتیتو ببینم

آره تو ...

شک نکن من همونم

همونی که به خاطر تو یه آدم دیگه شد

همونی که همه سعی و تلاشش به خاطر یه فکر کوچولو بود

فکرش این بود که تو راحت باشی

فکر میکرد تو هم اینقدر دوستش داری که به این سادگی دلشو نشکنی

آره منم

من همون پسر بی عقلم با همون قلب

ولی نه

دیگه اون قلبو ندارم

تو خوردش کرد

ولی با این حال نذاشتم تیکه هاش حتی یه خراش کوچیک رو دستت بندازه

به روت نیاوردم چه بلایی سر این قلب کوچیک آوردی

چون...

چون هنوزم دوستت دارم

ولی یا من لیاقت تو رو ندارم یا تو .....

مهم نیست

مهم اینه که حالا راحتی

بارها بهت گفتم که بزرگترین آرزوی من اینه که تو به آرزوهات برسی

جالب اینه که هیچ وقت راستشو بهت نگفتم

حقیقت این بود که تنها آرزوی من همین بود

حالا دارم سعی میکنم به آرزوم برسم

دارم خواسته تو رو اجرا میکنم

دارم سعی میکنم تو رو فراموش کنم

ای کاش بشه

ولی کاش حداقل تو چشمام نگاه میکردی و خودت ازمن دیوونه میخواستی ......

 

نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 4:28 توسط قیصر |

خیلی سخت است

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نیستی
نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 17:40 توسط قیصر |