تبليغاتX
یه دنیا زیبایی


یه دنیا زیبایی

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
نوشته شده در 90/06/10ساعت 10:39 توسط zahra| |

سلام به دوستای گل خودم. امیدوارم که حالتون خوب باشه. میبینم که دارید خرخونی میکنید. اشکال نداره. درس بخونید تا موفق شید. رهستش خیلی وقته که به وبم سر نزدم و دلم برای همتون یه کوچولو شده. شرمنده ام که نتونستم این چند وقته آپ کنم چون وااااااااقعا درسام مشکله. اگه اومدید و مطلع شدید آپ کردم و بهتون خبر ندادم منو ببخشید چون اصلا فرصت نداشتم بهتون خبر بدم. امیدوارم تو درسا و زندگیتون همیشه سربلند بشید بای بای

نوشته شده در 90/07/25ساعت 9:25 توسط zahra| |

سلام بچه ها. امیدوارم تعطیلات تابستون بهتون خوش گذشته باشه.نایت اسکین

 راستی شرمنده دیروز یادم رفت عیدو بهتون تبریک بگم.

عیدتون مبارکنایت اسکین

قطعا همتون تابستون خوبی داشتید بعضیا مثل من بیشتر

 سر کامپیوتر بودننایت اسکین

 بعضیا با دوستاشون بهشون خوش میگذشتهنایت اسکین

 بعضیان از سر بیکاری کارشون شده بوده خوردننایت اسکین و درد سرای بعدیش.....نایت اسکین.بعضیام کار خونه رو به همه چی ترجیح دادننایت اسکین اما بالاخره تابستونم میگذره و کم کم

 باید این عادتارو ترک کنیم و بچسبیم به درسنایت اسکین

اما خوش به حال اونایی که از الان رفتن سراغ درس

 که البته عدشون کمهنایت اسکین. من امروز اومدم اینجا تا آخرین مطلب

 تابستونمم بذارم وبرمنایت اسکین. بعضیا که واسه ادامه تعطیلاتشون

 برنامه ویژه تری دارن چون الان ماه رمضونم تموم شدم و

 مردم بیشتر آزادی دارن. اما امیدوارم همونطور که تا الان بهتون خوش گذشته از الان به بعدم بهتون خوش بگذره. نایت اسکین

موفق و موید باشیدنایت اسکین

نوشته شده در 90/06/04ساعت 16:13 توسط zahra| |

 
تصاویر زیباسازی نایت اسکین
نوشته شده در 90/06/04ساعت 7:19 توسط zahra| |

 

سلام دوستان خوبم. به پیشنهاد یه آشنا که گفت آپو از زبون خودت

 باشه بهتره میخوام یه آپ از زبون خودم بذارم. اما میترسم بعضیا

آپمو فقط این شکل زیریه بدونن.

دوس ندارم اینطوری شه. میخوام از زبون خودم باشه اما نمیشه.

واقعا نمیدونم از چی بگم. از کجا بگم. آخه اتفاق خاصی نمیفته که

 جالب باشه بگم. اما قول میدم اول مدرسه ها که شد با کلی اتفاق 

جدید برگردم. تابستون امسال اینطوری گذاشت ولی سال بعد که

اینطوری نمیشه. چون باید کل تابستونو واسه کنکور بخونم و ازین خبرا

 نیست و باید حسابی بچسبم به درس.

شرمنده. مطلبی واسه گفتن ندارم. حق دارید نخونید. ولی اول مهر

با اتفاقای جالب برمیگردم.

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
نوشته شده در 90/06/02ساعت 19:0 توسط zahra| |

 
نوشته شده در 90/05/30ساعت 13:40 توسط zahra| |

یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود.

 آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه،

یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر

ولش می کنه وقتی خونه میرسه

میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه.

این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه،

اما نتیجه ای نمیگیره

یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.

بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . .

خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.

یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه.

زنش گوشی رو برمیداره.

مرده میپرسه: " اون گربه کره خر خونس؟ "

زنش می گه آره.

مرده میگه گوشی رو بده بهش،

من گم شدم !!!

نوشته شده در 90/05/30ساعت 12:34 توسط zahra| |

نوشته شده در 90/05/30ساعت 12:22 توسط zahra| |

داستان درباره ی۱کوهنورداست که می خواست ازبلندترین کوههابالا

 برود.اوپس از سالها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.


ولی ازانجاکه افتخارکاررا فقط برای خودمی خواست تصمیم گرفت به

تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته

بودومرد هیچ چیزرانمی دید.همه چیزسیاه بوداصلادیدنداشت ابرروی

 ماه و ستاره ها را پوشانده بود


همانطورکه ازکوه بالامی رفت پایش لیز خورد.درحالیکه به سرعت

سقوط می کردازکوه پرت شد.درحال سقوط فقط لکه های سیاهی

 مقابل چشمانش می دیدو احساس وحشت میکرد


همچنان سقوط می کرد.در ن لحظات تمام رویداد های خوب و بد

زندگییش به یادش امد.اکنون فکرکرد مرگ چقدربه اونزدیک است.

ناگهان احساس کرد طناب دورکمرش محکم شدودرمیان اسمان

 و زمین معلق ماند.دراین لحظه سکون چاره ای برایش نماندجز

 انکه فریاد بزند خدایا کمکم کن



ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:

چه می خواهی.


-ای خدا نجاتم بده


واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم

-البته که باور دارم

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن


یک لحظه سکوت...ومردتصمیم گرفت باتمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویندکه روزبعد ۱کوهنورد یخ زده را مرده پیدا

کردند.بدنش ازطناب اویزان بودوبادستهایش محکم طناب راگرفته بود

 در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

نوشته شده در 90/05/30ساعت 12:8 توسط zahra| |

نوشته شده در 90/05/30ساعت 11:57 توسط zahra| |

قلب!!!!!!

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام
 
تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.


تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر
 
خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من
 
بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...
 
شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت
 
نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن
 
این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین
 
نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش
 
 كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم
 
تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)


دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
 
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش
 
گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم...
 
 
 

نوشته شده در 90/05/30ساعت 11:42 توسط zahra| |

نوشته شده در 90/05/29ساعت 13:22 توسط zahra| |

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!
نوشته شده در 90/05/29ساعت 13:21 توسط zahra| |

نام : کمال

کلاس :دوم دبستان

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.


مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.

همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!


اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من.

 

نوشته شده در 90/05/29ساعت 13:6 توسط zahra| |


 http://zibasaz.persiangig.com/pic/yahoo/1/1.gif
نوشته شده در 90/05/29ساعت 11:14 توسط zahra| |

دخترکی از مادرش پرسید: مامان چرا بین موهای سیاه تو چندتا

 موی سفید هست؟مامانش گفت:هروقت تو حرصم میدی یکی از

 موهام سفید میشه. دخترک با زیرکی گفت: پس برای همین همه

 موهای مامانبزگ سفیده

نوشته شده در 90/05/29ساعت 10:49 توسط zahra| |

۳نفربرا خریدساعت به مغازه ساعت فروشی میرن.قیمت ساعت ۳۰

تومن میشه.بعد رفتن اوناصاحب مغازه میفهمه ساعت ۲۵تومن

بوده.۵تومن به شاگردش میدهدتابه اونا بر گردونه.شاگرد ۲تومنو برا

خودش برمیدارد و۳تومن بقیه روبه اونا برمیگردونه.پس دراینصورت اونا

نفری ۹تومان پرداخت کرده اند. ۳ضربدر ۹ میشود ۲۷ به علاوه ۲

میشود ۲۹.پس ۱تومان بقیه چه میشود؟

نوشته شده در 90/05/29ساعت 10:46 توسط zahra| |

نوشته شده در 90/05/29ساعت 10:42 توسط zahra| |

نوشته شده در 90/05/29ساعت 10:42 توسط zahra| |

گفتم خدایا از همه دلگیرم گفت حتی از من؟

 گفتم خدایا دلم را ربودند گفت پیش از من؟

گفتم خدایا چقدر دوری گفت تو یا من؟

گفتم خدایا تنهاترینم گفت پس از من؟

گفتم خدایا کمک خواستم گفت از غیر از من؟

گفتم خدایا دوستت دارم گفت بیش از من؟

نوشته شده در 90/05/29ساعت 10:39 توسط zahra| |

نوشته شده در 90/05/29ساعت 9:51 توسط zahra| |

 
ادامه مطلب
نوشته شده در 90/05/24ساعت 13:15 توسط zahra| |

 
ادامه مطلب
نوشته شده در 90/05/24ساعت 11:6 توسط zahra| |

 

بلند کردن کودک


ادامه مطلب
نوشته شده در 90/05/24ساعت 10:37 توسط zahra| |


ادامه مطلب
نوشته شده در 90/05/24ساعت 10:9 توسط zahra| |


ادامه مطلب
نوشته شده در 90/05/23ساعت 18:29 توسط zahra| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ 

كد ماوس