یه دنیا زیبایی
راستی شرمنده دیروز یادم رفت عیدو بهتون تبریک بگم. قطعا همتون تابستون خوبی داشتید بعضیا مثل من بیشتر بعضیا با دوستاشون بهشون خوش میگذشته بعضیان از سر بیکاری کارشون شده بوده خوردن باید این عادتارو ترک کنیم و بچسبیم به درس اما خوش به حال اونایی که از الان رفتن سراغ درس که البته عدشون کمه تابستونمم بذارم وبرم برنامه ویژه تری دارن چون الان ماه رمضونم تموم شدم و مردم بیشتر آزادی دارن. اما امیدوارم همونطور که تا الان بهتون خوش گذشته از الان به بعدم بهتون خوش بگذره. سلام دوستان خوبم. به پیشنهاد یه آشنا که گفت آپو از زبون خودت باشه بهتره میخوام یه آپ از زبون خودم بذارم. اما میترسم بعضیا آپمو فقط این شکل زیریه بدونن. دوس ندارم اینطوری شه. میخوام از زبون خودم باشه اما نمیشه. واقعا نمیدونم از چی بگم. از کجا بگم. آخه اتفاق خاصی نمیفته که جالب باشه بگم. اما قول میدم اول مدرسه ها که شد با کلی اتفاق جدید برگردم. تابستون امسال اینطوری گذاشت ولی سال بعد که اینطوری نمیشه. چون باید کل تابستونو واسه کنکور بخونم و ازین خبرا نیست و باید حسابی بچسبم به درس. شرمنده. مطلبی واسه گفتن ندارم. حق دارید نخونید. ولی اول مهر با اتفاقای جالب برمیگردم. یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین. بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون. یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره. مرده میپرسه: " اون گربه کره خر خونس؟ " زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم !!! برود.اوپس از سالها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد. تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بودومرد هیچ چیزرانمی دید.همه چیزسیاه بوداصلادیدنداشت ابرروی ماه و ستاره ها را پوشانده بود سقوط می کردازکوه پرت شد.درحال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دیدو احساس وحشت میکرد زندگییش به یادش امد.اکنون فکرکرد مرگ چقدربه اونزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دورکمرش محکم شدودرمیان اسمان و زمین معلق ماند.دراین لحظه سکون چاره ای برایش نماندجز انکه فریاد بزند خدایا کمکم کن چه می خواهی. -البته که باور دارم اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن گروه نجات می گویندکه روزبعد ۱کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش ازطناب اویزان بودوبادستهایش محکم طناب راگرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت. قلب!!!!!! نام : کمال کلاس :دوم دبستان موزو انشا : عزدواج! هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من. موی سفید هست؟مامانش گفت:هروقت تو حرصم میدی یکی از موهام سفید میشه. دخترک با زیرکی گفت: پس برای همین همه موهای مامانبزگ سفیده تومن میشه.بعد رفتن اوناصاحب مغازه میفهمه ساعت ۲۵تومن بوده.۵تومن به شاگردش میدهدتابه اونا بر گردونه.شاگرد ۲تومنو برا خودش برمیدارد و۳تومن بقیه روبه اونا برمیگردونه.پس دراینصورت اونا نفری ۹تومان پرداخت کرده اند. ۳ضربدر ۹ میشود ۲۷ به علاوه ۲ میشود ۲۹.پس ۱تومان بقیه چه میشود؟ گفتم خدایا دلم را ربودند گفت پیش از من؟ گفتم خدایا چقدر دوری گفت تو یا من؟ گفتم خدایا تنهاترینم گفت پس از من؟ گفتم خدایا کمک خواستم گفت از غیر از من؟ گفتم خدایا دوستت دارم گفت بیش از من؟

و درد سرای بعدیش.....
.بعضیام کار خونه رو به همه چی ترجیح دادن
اما بالاخره تابستونم میگذره و کم کم
. من امروز اومدم اینجا تا آخرین مطلب
. بعضیا که واسه ادامه تعطیلاتشون
![]()


ولی ازانجاکه افتخارکاررا فقط برای خودمی خواست تصمیم گرفت به
همانطورکه ازکوه بالامی رفت پایش لیز خورد.درحالیکه به سرعت
همچنان سقوط می کرد.در ن لحظات تمام رویداد های خوب و بد 
ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
یک لحظه سکوت...ومردتصمیم گرفت باتمام نیرو طناب را بچسبد.

تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر
چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین
سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش
دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !
خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند
چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند
روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !
در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !
بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند
دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند
کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!
مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.
![]()
![]()
![]()
![]()
| :قالبساز: :بهاربیست: |





















